متولد 23 اسفند ماه 1361, فارغ التحصیل رشته ی مهندسی کامپیوتر...عاشق ادبیات, و از تابستان 85 به طور جدی و مستمر فعالیت در زمینه ی ادبیات را آغاز کرده ام.....
صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
مستانه
آرشیو وبلاگ
تیر ۸٧
دی ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
لینک دوستان
عقل سرخ
غزل معاصر
مژگان بانو
پرنیان
آریا یعقوب زاده(خود نویس)
دکتر شیری(وبلاگ روانشناسی)
Free Download New Mp3 & Softwares
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان

شبانه اش
ضربه های پیاپی بر سرش سه قطره می چکد بر سر، صورت و دلش شور می خواند. سفید می خوابد. دستها می روند و می آیند و به جایِ، پاها فکر می کنند. خلنگ زار به گلزار،گلزار به خلنگ زار؛همه چیز، جای همه چیزش را می گیرد. به روزان و شبان و گوسفندان دل می سپارد. به آفتابِ سرخ ِ عُ(ش)ق ،کویر می شود. ته گلوش می خارد.بالا می آورد.می زایدش به. "هله عاشقان بشارت!...." شبها به ترس پنجره ها فوت می کند.
نیش ِپوزخندش در متکا فرو می رود،تفاله می مکد،به دروغ ِ ساعتها فوت می کند. پیشانی به گل ِ قالی، حمایت ِ آسمان اش می فروشد.
به آفتابگردان،به بنفشه،به اقاقیا.به کدامیک بهار می آیدَِش.نمی آیدش.می آِیدش.میرودش.که. به غلامحسین مادر می دهد.به نسترن پدر .به گرگ خواهر می سپارد.به دیوانه اش برادر. باز نردبان ِ دوتایی میشود.یکی رو به پایین از بالا.یکی به بالا از پایین. . . .
2 بامداد ِشانزده تیر
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٧ - مستانهبهانه
برای همیشگی ترین بهانه
سهیلا لحاف لیمویی رنگ را که پستی بلندی های تنش را پنهان کرده ،کنار می زند.عقربه های ساعت در یک و پنج دقیقه روی هم افتاده اند و نور چراغ خواب پرده ها را قهوه ای و دیوارها را نارنجی کرده است از روی عسلی ِکنار تخت خودکاری بر می دارد .خم می شود ازکلاسور روی زمین چند برگ می کَند و می نویسد:
وصیت نامه
وصیت نامه ی من، سهیلا رهنمون،فرزند اکبر در تاریخ...، جای تاریخ راخالی می گذارم ، که این وصیت نامه از گذشته های دور به تعویق افتاده و هر شب که می گذرد به شب بعد واگذارش می کنم .اما اگر امشب ننویسمش دیگر نوشته نخواهد شد،فرصت کم است.
دلم می خواست الان به سعید زنگ می زدم .دلم می خواست سهیل را صدا می زدم تا از پشت تلفن الفبا را برای پدرش بخواند .دلم برق چشم هاشو می خواد که از وعده ی سوغاتی ها می درخشید.
من زنی هستم که در آستانه ی سی سالگی به تنهایی توان آن را دارم که سخت ترین راه ها را پشت سر بگذارم . می توانم به روشنی،آینده ی درخشانم را تجسم کنم . با پشتکار فراوان به سوی هدف والایم که چیزی نیست جز پیشرفت روز به روز در زندگی، در حرکتم.این وصیت نامه هم نشان قدرت من است ، تنهایی چیزی نیست که آزارم دهد و انگار که همان زن خوشبخت قدیمم که بعد از خوابیدن همسر و سر زدن به پسر کوچکم و بوسیدن چشمهای بسته ی آبی اش، مشغول نوشتن می شدم. حالا هم می نویسم…شاید فردا نبودم.
می نویسم سهیلم ! پدرت را دوست داشته باش ،همانطور که زمانی من…نه ، نمی توانی به اندازه ی من اما با تمام وجودت…
سهیل اگر حالا پدرت کنار من نیست و اگر حالا تو کنار مادرت نیستی دلیل نمی شود تو با او نامهربان باشی…نمی دانم هستی یا نه ؟ اما چیزی درونم می گوید با آنها نامهربان نیستی…تقصیراین روزهای دوری را به گردن او نینداز. تصیر من هم نیست ، پدرت می دانست که با این حقیقت کنار نخوا هم آمد.…تقصیر آن زنی هم که الان کنار پدرت است،اگر پدرت مسافرت نباشد، هم نیست شاید…دنبال مقصرنگرد پسرم.من هم نمی گردم. اصلا چرا دنبال مقصر بگردیم؟
راستی به ات گفته ام چرا سعید اسمت را سهیل گذاشت؟ تو که نمی دانی پدرت چه قدر مرا…
با صدای زنگِ درِورودی سهیلا نمی تواند جمله اش را کامل کند،یادش می رود نیمه شب است و باید تعجب کند یا لا اقل کمی هراسان شود، حتی با بی منطقی ِتمام انتظار دیدن سهیل را پشت در دارد…
صدای آرام دخترکی که پشت در ایستاده و با ایما و اشاره احتیاط و سکوت را به او یاد آوری می کند ، اورا با واقعت روبرو می کند و مکان عقربه ها و چراغ خواب را به یاد می آورد.
قبل از آنکه سهیلا چیزی بگوید . دخترک که به نظر هم سن و سال سهیلش می آمد به داخل می خزد و نجوا کنان می گوید:
چراغاتون روشن بود ،گفتم...بیام تو؟
تو که اومدی تو
خب، لطفا میشه بیام تو؟
درو ببند بیا تو.
یه کم می مونم بعدش می رم.
- بیا رو این راحتی ها بشین، چیزی می خوری؟
- شیر عسلی با کیک شکلاتی.
- نداریم! چایی می خوری؟
- نه ، چرا نمی یای بشینی حالا؟همه ش تو آشپز خونه ای.
- دارم آب میوه میارم ، بیا ببین،بلدی یخ در بیاری؟
- نه، آخه من اونجایی که زندگی می کنم از این کارا نمی کنم. دو تا خدمتکار مخصوص دارم که تختم رو جمع می کنن و برام تو سینی غذا می آرن.
- اونجایی که زندگی می کنی کجاست؟
- یه جای خیلی دور.بابا ی من شاهه . با سربازاش می رن می جنگن، بعد غروبا بر می گردن از تلویزیون فوتبال نیگا می کنن.
- چه جالب! حالا بیا ببین من چیکار می کنم؛ یاد بگیر.
- باشه، اگه یادم بدی زودی یاد می گیرم.
دخترک لنگان لنگان دنبال غزاله به راه می افتد. سهیلا پاکت آب میوه رااز یخچال بیرون می آورد و پوشش ِدرِ آلومینیومی اش را باز می کند.فریزر را زیر و رو می کند تا ظرف یخ را پیدا کند .
-بگیر دختر.
- اسمم غزاله س...
-غزاله بگیرش زیر شیر آب.
غزاله دسته کلید را ازدست دیگرش روی سنگ اپن می گذارد و شیر آب را باز می کند. سهیلا دوتا لیوان و سینی زیرش را از ویترین در می آورد.لیوان ها بوی خاک می دهد.
-اینا رم آب بزن، بذار تو سینی تا من بیام.
-یخا رو چی کار کنم؟
- آب داغو چرا ول کردی رو یخا؟ آب شدن... عیبی نداره. ببین من چی کار می کنم.
سهیلا تمام اعمالش را همراه با فوت و فن ها ی لازم به غزاله توضیح می دهد .یاد مادرش می افتد.
غزاله سینی را به اتاق می آورد و طوری راه می رود که لنگیدنش به نظر نیاید. سهیلا هم نا دیده می گیرد. چراغ اتاق را روشن می کند ،لباسها و ظرف ها را اززمین وروی میز بر می دارد و به آشپز خانه می برد. نگاه غزاله اورا دنبال می کند.
-خونه تون کجاس؟
- طبقه ی بالا واحد اون وری.
سهیلا روبرویش می نشیند ،در سکوت آب میوه می خورند.غزاله آستین خیسش را بالا زده است. کبودی ِ پشت ساعدش نمایان است.سهیلا دست غزاله را می گیرد و کبودی اش را نگاه می کند.
- این چیه؟ چی شده؟
غزاله دستپاچه لبخندی می زند و با شیطنت می گوید: «وقتی داشتم توی حیاط قصر سرسره بازی می کردم سربازای بابام خوردن بهم، افتادم زمین.»
در همان حال که سهیلا پماد می آورد و روی ساعد غزاله می مالد غزاله داستان های قصر پدرش و ندیمه های خودش را می گوید.می گوید که در حیاط قصر یک شهر بازی دارند با همه ی اسباب بازی ها...
وقتی که کار سهیلا تمام می شود، غزاله جیب هایش را جست وجو می کند و کارتی را به طرف غزاله می گیرد.
- اینو خودم درست کردم. ببین! معلممون گفته به هر کی که دوستش دارین بدین...مال توئه.
کارت با مقوای رنگی و آبرنگ تزئین شده است. سهیلااز زیر میزخودکاری بر می دارد.
پس با خط خودت برام یه چیزی روش بنویس .
غزاله می نویسد: «برای سهیلا ی خوب، ملکه ی آبمیوه ها...از طرف غزاله، دختر پادشاه دریاها.
انشاتم که خوبه...
انگار که چیزی به یاد غزاله بیا ید ،بلند می شود .
- من برم دیگه.
-زود نیس؟
-الان سربازای بابام بیدار می شن میآن دنبالم.
سهیلا او را تا جلوی در بدرقه می کند. خداحافظی می کنند. سهیلا تکیه میدهد به در و نفس عمیقی می کشد.
وقتی که دارد به اتاق خواب می رود، کلید غزاله را روی سنگ اپن می بیند.زنگ دوبار ه به صدا در می آید. سهیلا در را باز می کند و کلید را به سمتِ غزاله می گیرد.
-مرسی، بازم میام.غصه نخور.
- حتما!
سهیلا روی تخت دراز می کشد.کاغذ وصیت نامه را نگاه می کند و آن را آرام کنار تخت، روی زمین می اندازد. صدای نفس های ممتدش فضای اتاق راپرمیکند.خنکای نسیمی از درز پنجره تومی زند.
لحاف را تا پیشانی اش بالا می آورد.
آذریکهزاروسیصدوهشتادوشش
آخرین شماره
محض اطلاع دوستان میگویم :بغض شکست و جایش را به رویا و خنده داد...
------------------------------
و اما داستان دیگری از خودم:
آخرین شماره
گوشی تلفن را گذاشت. هوا سردتر شده بود. به دسته ی صندلی تکیه کرد و ایستاد. دوباره اما نشست..کمی با مقنعه ای که از دو ساعت قبل سر کرده بود ور رفت
, نه که مرتبش کند, تا شاید پاهایش در این مجال کمی نیرو بگیرند.خواسته یا ناخواسته یک ساعت دیگر کلاسش شروع میش و غیبت امروزش حکم حذف درس را برایش صادر می کرد.آهسته به طرف در رفت ؛ در را پشت سرش نبست, کوبید! گربه ای در دلش جیغ می کشید...استاد پای تخته نوشت
: "شبکه های بدون سیم" جلسه ی آیندهبه دستهایش نگاه کرد جای سیم تلفن در اثر پیچاندن زیاد هنوز روی انگشتش مانده بود. آخر جزوه اش نوشت: "نصفه ماندن بحث چه بی بها میشود
,گاهی که انتظار بهانه ی شیرین ان سوی در نباشد..."مدتی بعد در خیابان مشغول قدم زدن بود
, با پاهایی که میرفتند تا بروند نه آنکه به جایی برسند...بوق ممتد و کشدار ماشین که سر نشین اش معلوم نبود چرا چیزهای مبهمی را بلند بلند در خیابان فریاد میزد
,همرا شد با صدای زنگ تلفن همراهش, دلشوره گرفت, اما شماره چندان آشنا نبود و در آن موقعیت شاید این اصلا مهم نبود به سرعت اولین دکمه را فشار داد و:-بفرمائید؟
-سلام خانوم!
صدای زن چون نسیم سردی پیشانی خیسش را نوازش کرد؛فرصت نکرد چیزی بگوید...
صدای زن اما ادامه داد: خانوم شما...یعنی من...میخواستم بدونم شما صاحب این شماره رو میشناسید/
-شماره...؟
-خانوم من پرستارم
, لطفا نگران نباشید, راستش یه ن فر ناشناس رو امروز این جا آورده ان که البته حالش خوبه, اما هی چ کارت شناسایی همراهش نیست جز اینکه رو تلفن همراهش تنها شماره شما ثبت شده...میشه تشریف...-کجا؟
- یادداشت میکنید؟: امین آباد
,...گاهی که جایی برای رفتن نباشد امین آباد هم میتواند مسیر خوبی باشد. کسی منتظرش بود
, با نیروی بیشتری حرکت کرد. هزاران اتفاق مختلف ذهنش را نشانه رفته بود.ساعتی بعد رسیده بود
, در ورودی را باز کردو خوایت که وارد شود,نشد! در جا ماند و چشمانش خیره ماند روی تخت...چشمن گردش توی ذوق میزد...اتاق تکنفره نبود اما تنها یک نفر توی آن روی تخت دراز کشیده بود؛با چشمانی بسته وپاهایی گچ گرفته زخمی روی صورت و رنگ ِ رویی به رنگ نور بی رمق خورشید به هنگام غروب...
خواست در را ببندد و فریاد بزند و تا نمیدانست کجا برود
, اما در پاهایش هیچ نیرویی نمانده بود. نفهمید خود را چطور کشان کشان یه صندلی کنار تخت رساند و روی آن یله شد, در تمام این مدت چشم از تخت و کسی که روی آن بود و چشمانش کاملا بسته بود بر نداشته بود.سرش را به پشتی صندلی تکیه داد تا به حال صدای نفس های به شماره افتاده اش اینگونه آزارش نداده بود
.چشمان سته همیشه گواه خواب نیست
, همانطور که آن هنگام نبود:-بالاخره اومدی؟
-بالاخره؟...اومدم؟
-عادت بدی داری که حرفهای دیگران رو تکرار میکنی
- عادت بدی دارم؟مگه تو منو...تو منو از کجا...اصلا...توکی؟...
-عادتهای بد
,زیاد داشتی, اما خنگ که نبودی!-خنگ نبودم؟یعنی چی خنگ نبودم؟آره
,اصلا اگه خنگ نبودم,اینجا نبودم تا با تو همکلام بشم و اجازه بدم دستم بندازی..."تو" را به طور اهانت آمیزی غلیظ ادا کرده بود و سکوت سنگینی که پس از آن بر فضا حاکم شده بود او را به خود آورد
,صدا انگار صدای خودش بود اما شمرده تر و حجیم تر مینمود.-اشکال تو اینه که هیچ وقت نخواستی با خم حرف بزنی . هر کسی رو که از راه رسید یا هنوز نرسیده بود به من ترجیح دادی...
تا آن سکوت بی جا دوباره خود نمایی نکند
,به نرمی گفت:-از چی حرف میزنی ؟جوابمو بده
, تو چرا اینهمه شبیه منی؟نگی خواهر دو قلومی که سالها در انتظارم بودی و با این در اون در زدن پیدام کردی که خنده ام میگیره.نگاهش را به پنجره بالای تخت دوخت و اضافه کرد :
- هیچ کس دنبال من نمیگرده !
- نه خواهر دو قلوی تو نیستم
,من همیشه با تو زندگی کردم.اما تو هیچ وقت به من توجهی نکردی!-سالهاست که" فکر میکنی"
تنها زندگی میکنی...تو این مدت هم بیشتر از همیشه به من آسیب رسوندی .-هنوز جواب منو ندادی...
-پاهامو ببین! تو فلجشون کردی!...چشمهامو میبینی؟...تو از دیدن زیبایی ها محرومم کردی...صورتم رو با بی توجهی ات افسرده کردی....
-پس چرا تو اومدی اینجا؟می رفتی کلانتری ازم شکایت میکردی! حتما با جریمه ی این عریضه ی بالا بلندی که برام نوشتی خرج یکسالت در می اومد
!- کلانتری میرفتم به جرم همه ی اینها راهی زندان میشدی
, من اینو نمی خوام, دلم میخواد آزاد ببینمت, دلم میخواد سر بلند کنار من باشی...- هه! کنارت تو تیمارستان؟
-تیمارستان هم خودت منو آوردی! همین امروز صبح
,همن موقع که سرت رو بعد از تلفن محکم به دیوار کوبیدی...تو من و آرزوهاتو نخواستی و بی اعتنایی ات به من
,منو راهی این جا کرد.-دروغ میگی! تو اون موقع کجا بودی؟اگه بودی چرا به دلداریم نیومدی؟چرا نیومدی اشکهامو پاک کنی و سرمو بذاری رو شونه هات و از غصه هام کم کنی؟چرا گذاشتی رفتی؟ندیدی داشتم می لرزیدم
? چرا گرمای آغوشت رو از من دریغ کردی؟چرا تنهام گذاشتی؟-من اون موقع تو دلت بودم
, تو چشمات بودم , پس زمینه ی ذهنت بودم ,...من درونت بودم, اون موقع اما آرزوی هر کسی رو کردی جز من!تو سالهاست منو پس زدی و هر دفعه اسم کس دیگه ای رو زمزمه کردی. چقدر دنبال دیگرا ن رفتی تا خوشبختی نداشته شونو با تو تقسیم کنند؟چرا حتی یه بار به دادو فریادهای من درون خودت توجه نکردی؟مکثی کرد
,بعد با لرزشی در صدا ادامه داد:-منو نمیخوای سارا؟
-چی داری میگی؟نمیفهمم! دورنم؟....خودم؟...من هنوز نمی دونم که تو واقعیت داری یا یه خیال پریشونی تو ای ن روزهای پُر شیون!
- خیال هم حتی اگه باشم سارا
,خیال توام... من خیال واقعیت توام...گاهی خیالها حقیقی تر از واقعیت ها هستند!...این بار و این بار به بعد به "من" اعتماد کن. با من حرف بزن سارا. من و تو تا آخر دنیا می تونیم به شادی برسیم. میتونیم خوشبختی رو لمس کنیم.قله های بلند آرامشی رو که ذهن کسی تا به حال بهشون دست نیافته فتح مسکنیم. به من توجه کن سارا!...از همین حالا...-چی کار کنم؟...
- چشمهاتو ببند...من دستهای تو رو نوازش می کنم
, تو هم دستهای منو فشار میدی و منو با خودت می بری.- چشمهایش را بست
,محکم تر از آنکه بشود گفت بسته است, بعد به طرف در حرکت کرد...حس کرد کسی پیشانی اش را بوسید, حال با هم بودند , تنگاتنگ و چسبیده به هم.چشمهایش را باز کرد
, ایستگاه آخر بود, این را آخرین نفری که داشت پیاده میشد به او گوشزد کرده بود.از پله ها پائین آمد...باران می بارید در آن هوایی که دیگر سرمای قبل در آن نبود...نفس عمیقی کشید...شماره های دریافتی تلفن اش را چک کرد...
کسی تلنگری به او زد...نگاهش روی آخرین شماره میخکوب مانده بود...آخرین شماره شماره ی خودش بود...
مهر 85
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦ - مستانه
مرگ شیشه
منتظرم...
صدای مرگ می شنوم , پس چرادر نمی زند؟
.
.
.
.
فرشته ی روزهای بارانی ام مرا نمی بخشد...
.
.
.
.
.
.
پ.ن:
(مدتی بغض مجال حرف زدن نخواهد داد ,دوستانی که انتظار جواب دارند کامنت نگذارند)
پيام هاي ديگران () PermaLink شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦ - مستانهیک روز مانده به عزرائیل
-سلام چطوری؟
-هیچی...منم با بد بختی هام خوشبختم...
-خانم بد بخت!جمعش کن ببینم!...آماده شو,دانشگاه فردا می بره کوهِ شکرآب...بنده هم با اجازه ی خودم قبل از اسم خودم تو رو نوشتم...
-منم با اجازه ی شما سرما خوردم نمی تونم بیام....
-باز چرندیاتتو شروع کردی؟...
-توهم باز خل بازی هاتو واسه من آوردی؟...
-خل تویی و جد و آبادت! من چِلم!...
-دست بردار سمیرا ! حوصله ندارم..
-می گی چه مرگت شده یا نه؟...
-هیچی! یه سری چیزا هست که تو نمی فهمی...حق داریا! مشکلت اساسیه!..
-مشکل تو چیه؟
-مشکل منم اساسیه..حالا خیالت راحت شد؟
-بِنال دیگه!..
-با شه ,اما اگه نفهمیدی به من مربوط نیستا!...خیلی دلم واسه روزهایی که با یه دونه بستنی مگنوم از زندگی راضی راضی بودم تنگ شده...
-چه شده باز؟
-دیدی نمیفهمی!بی خیال !..
-نفهم خودتی و جد و آبادت!...بابا منم میدونم که در زندگی آدم زخمهایی هست که چه میدونم در انزوا روح آدم را میخورد و از این حرفها. اما نفهم جون!مشکل تو همین انزوا اِ است!...باز تا تقی به توقی میخوره مثل امروز نیا دانشگاه! بشین غمبرک بگیر ببینم میتونی با این کارات دنیا رو درست کنی یا نه؟...
-من خودمو درست کنم بستمه!...
-من درستت میکنم!..پاشو دیگه وسایلتو آماده کن چیزی تا فردا نمونده...
- بروعمه تو درست کن!... گفتم که نمیام...
-گفتم که... میای!
-منو با علی اشتباه گرفتی زورگو جان!...همین که گفتم!
-من نمی دونم! فردا 6 صبح دم خونتونم!...قبلشم بهت زنگ میزنم بیدار شی !آفرین دختر خوب!...
-عزیزم عزرائیلم اون موقع صبح زنگ نمی زنه!...
-اولن مگه من بذارم که عزرائیل به دوست گلم زنگ بزنه!...بعدشم عزیزم تویی,منم عزیز دلتم!...
-نترس !این روزها حتی عزرائیلم بهم زنگ نمی زنه!...
-ناراحت نباش!خودم بهت زنگ می زنم...
-بله وقتهایی که علی خان مسافرت تشریف دارن !
-حسود خانم! فردا 6 صبح میبینمت!...
عصرِفردا وقتی پای سیما روی سنگها سر خورد,روی تلفن همراهش شماره ی عزرائیل افتاده بود...
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦ - مستانه
به همین سادگی...
بعضی وقتها تنها شنیدن اینکه...(خوب کردی که این کارو انجام دادی)...همه ی غصه های عالم رو از دلت بیرون میکنه...البته به شرطی که اینو از زبون کسی بشنوی که همه ی غصه های عالَمِت به خاطر اونه!....
پيام هاي ديگران () PermaLink یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦ - مستانهحال من بی یاد تو...
باری سرای آب,برایم سراب بود...
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦ - مستانه
بهانه ای برای جشنِ پیشرفت...
امروز ساعت ۷:۳۰ بیدار شدم....اتفاق خوب امروز را آنقدر خوشحالم که قابل وصف شاید نباشد...
در تمام روزهای عید همیشه باید صبح زود بیدار می شدم و نشدم...نمی توانستم...دلیل کافی بود ...اما انگیزه در حدِ دلتایی که کوچکتر از اپسیلونی به سمت صفر میل کُنَد ,هم نبود....و همین نتوانستن و نخواستن ِتوانستن به عادتی بدیل شده بود بی مثال!....طوری که روزهای بعد از عید تا همین ۳ -۴ روز پیش گاها تا ۵ بعد از ظهر(غیر از روزهایی که کلاس داشتم )در خوابِ خوشی! و پادشاه هفتادمی به سر می بردم...و به گاه بیداری حتی انگیزه ای برای برخواستن از بستر نبود که نبود...البته بگویم که هنگامی که قبل از خواب تا هنگامی که چشمهایم بسته می شد برای خودش داستانی داشت و به طور میانگین ساعت ۲ سر به بالین میگذاشتم و ساعت ۶ هنوز در جای خود غلط میزدم و اثری از ربوده شدن چشمها توسط خواب نبود که نبود...روزگاری بود...و اثر بدش این بود که بدنم به این ساعت خوابی عادت ِ عجیبی کرده بود...
یکشنبه اما گمانم ساعت ۳:۳۰ به هر جان کندنی به خواب رفتم و ساعت ۷:۳۰ انگار که دارند جنازه ام را بلند میکنند از جا برخواستم...دلیل کافی نبود...اما انگیزه به قدری قوی بود که توانست بر تمام عادتهای بدنی ام مقابله کند...
از همان زمان ِ بیداری سرخوشیِ خاص ِ به ظاهر بیخودی داشتم...دلیل نبود اما سرخوشی بود و همیشه برای من سرخوشی بهترین انگیزه است...
اتفاق های ریز و درشت آن روز مرا انگار که صد سال تغیر مکان و زمان داده باشد....
فردای آن روز ناخودآگاه ساعت ۹ از خواب پریدم و این به تنهایی چیز عجیبی نبود چرا که سابقا هم همین اتفاق می افتاد و چند وعده پریدن از خواب رو شاخش بود! اما توانی برای باز نگه داشتن لحظه ای بیشتر چشمها نبود....اما آن روز نه تنها زمان زودتر از قبلی پریدم که حتی آنقدر سر شار از انرژی بودم که انگار نه انگار ساعت ۵ بامدادش هنوز بیدار بودم...
و امروز به طر زشگفتی ساعت ۷:۳۰ که برخواستم انرژی مضاعفی داشتم...
بسیار خوشحالم که عادت بدنی ام اینگونه تغییر یافت.....
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦ - مستانهبرای روز مبادایی که کسی نیست تا بگویدم هی فلانی زنده ای؟...
یه موضوع مهم رو می خوام ذخیره کنم از الان که خوشحالم برای روزهایی که بد حالم....
بد حالی و اهمیت به بد حالی حال رو بدتر میکنه...گاهی تنها باید سر را به سمت شانه کمی متمایل کرد و گفت :خب چی کار کنم؟...
و در همان لحظه تنها انتظار خوب داشت از همه چی... انتظار البته یادم باشه که با توقع فرق میکنه...توقع اینکه چیز خوبی اتفاق بیفته آدم رو دلسرد میکنه با یه سرما... اما انتظار ِاتفاقِ خوشایند, همیشه حس تعلیق ِ متحرکی به آدم میده...حس امروزم دقیقا انتظار ِ خوشایند همراه با حس تعلیق ِ محرک بود و البته خیلی زیاد بی تفاوتی.....شاید علت تمام اتفاقات ریز و درشت ِ خوب امروز همین بود...حسی که تا به حال نداشتم و اتفاق خوبی که تا به حال نیفتاده بود... باید به هم ربط داشته باشن حتما....
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦ - مستانهبهترین اتفاق روزهای این زندگی....
امروز خیلی خوشحالم....چه حس دلپذیریه وقتی اتفاق خوبی بیافته که خودت انتظارش رو نداری...بعد از اینهمه سالهای پر انتظاری درست زمانی که هیچ انتظاری نداری... اتفاق خوبی ته دلت رو شاد میکنه...امید میده بهت..نمیدونم چی میشه گفت.. هر چی که اسمشو بذارم مهم اینه که حالا خوشحالم....نمیخوام برای خودم حتی دوره کنم چه اتفاقی افتاده که باعث خوشحالی ام شده ...گفتنش ممکنه از مزه اش برای خودم بکاهه فقط میدونم اتفاق های گاهی خیلی کوچک برای دیگران چقدر میتونه به نظر یه نفر بزرگ باشه........یه نفر مثل من نه اصلا چرا کوچک... خیلی هم بزرگ بود... مزه اش به غافلگیر شدنش بود...بسته دیگه زیادی دارم کشش میدم داره از مزه اش کم میشه ....نمیخوام به اتفاقش فکر کنم به حس خوبی که الان دارم راضی ام.....فقط بگم امروز یکشنبه ,هتل لاله کنگره ی بین الملی ادبیات آمریکای لاتین ,محالِ ممکنه یه روز از خاطرم بره.....
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦ - مستانه